شش ماهگی
خوشگل مامان تازگی ها خیلی بامزه شدی وکلی باهات عشق می کنم خودتو برای مامان لوس میکنی و وقتی بغلت می کنم خودتو می چسبونی به من ومنو می خوری توی مهد پسر خوبی هستی ومربی ات خیلی ازت راضیه وهمه میگن که خیلی خوش روهستی ماشالا وهمیشه به همه لبخند می زنی مامان قربونت
توی مهد صبح ها فرنی وظهر ها سوپ می خوری و بهت ماست وابمیوه هم میدن ومن دیروز می خواستم بگم که من هنوز برات شروع نکردم که بابایی گفت اشکال نداره شب ها کمی بهتر از قبل می خوابی چون شیر خشک می خوری ومامان خیلی عذاب وجدان داره ولی راحت طلب شدی
وقتی توی رورئک می ذارمت می دویی میای سمت من ووقتی ازکنارت بلند میشم گریه می کنی حتی اگه توی اشپزخونه باشم ومنو ببینی بازم گریه می کنی شب ها هم دوست داری دستمو بگیری بخوابی وبعضی وقتها دودستی منومی چسبی یه کیفی میده که نگو......
باورم نمیشه که مثل برق و باد ٦ ماه از زمانی که تو وارد زندگی ما شدی گذشت ٦ ماهی که لحظه لحظه اش برای ما پر از شادی و خاطره های تکرار نشدنی بود
. هر کار جدیدی که تو می کردی زندگی ما رو پر کردی از شادی و شعف
میدونم که خیلی زود دلم برای این روزها تنگ میشه دوست دارم دیرتر بگذره دوست دارم زمان رو نگه دارم تا از این دوران لذت بیشتری ببرم نمی دونی چه لذتی داره که وقتی تو از خواب بیدار میشی و من میام بالای سرت و میگم سلام مامان و تو سریع می خندی و دل من رو پر از شادی می کنی وقتایی که میام بغلت کنم و سریع شروع می کنی به دست و پا زدن و ذوق کردن
وقتایی هم که شیشه می خوری یاد گرفتی و شیشه ات رو خودت با دستت می گیری.هنوز هیچی نشده دلم واسه دوران حاملگیم تنگ شده وقتایی که تو شکمم باهات حرف میزدم وقتایی که تو اون تو وول وول می خوردی و من کلللللللی ذوق می کردم وقتایی که با دستم شکمم رو ناز می کردم تا تو آرامش پیدا کنی خیییییلی دوران شیرینی بود
دیگه کاملاً وارد شدی که چیزا رو خودت با دستت نگه داری و بکنی تو دهنت با نگاه متعجب هرچی گیرت میاد می خوای بخوری و ببینی چه مزه ای داره حتی دست منو هروقت گیر میاری می خوری خییییلی کیف داره وقتی با لثه های بی دندونت دستمو گاز میگیری. دیگه وقتایی که ما داریم جلوت چیز می خوریم میفهمی و یک جوووری نگاه می کنی و دهنت آب میوفته که دل آدم کباب میشه. بعضی وقتا یواشکی یه چیزایی میذاریم دهنت مثل خیار و هویج ونون که مک بزنی و تو هم خیییییییلی دوست داری 
یاد گرفتی شبا خوابیده شیر می خوری عاشق وقتاییم که نصف شب از گرسنگی بیدار میشی و بدون اینکه نگاه کنی و چشمت رو باز کنی دهنتو باز می کنی و با ولع دنبال سینه می گردی و اگه پیدا نکنی سریع دستتو می کنی تو دهنت.
هنوز یاد نگرفتی چهاردست و پا راه بری ولی سینه خیز کردن رو یاد گرفتی وکج وکوله می خزی وجلو میری دور هم می زنی ٣٦٠ درجه وبه سمت من
اصلاً غریبی نمی کنی و هرکی باهات حرف میزنه سریع می خندی و خییییییییلی خوش اخلاقی واسه همین هرکی میبینتت عااااااشقت میشه 
شدیداً یاد گرفتی که آواز بخونی دائماً صداهای مختلف از خودت درمیاری و یه وقتایی به طور ممتد میگی آآآآآآآآ گاهی هم دهنتو کلی به جهات مختلف تکون میدی و یه صداهایی از خودت درمیاری مثل اینکه می خوای حرف بزنی 
همش می خوای پاتو بخوری مخصوصا وقتی دارم عوضت می کنم
نشستن هم یاد گرفتی البته طولانی بشه سجده میری
دیگه از کارهای دیگه ات توی ذهنم نیست فعلا بای


شش ماهگی
